من از جهان سوم باهاتون حرف ميزنم.
اينجا خيلي آلوده و شلوغ پلوغه. تنها چيزي كه تو اينجا به اندازه يك اپسيلون هم اهميتي نداره وقته. مردم ساعتهاي زيادي صرف انجام دادن يه كار كوچك اداري ميكنن. براي رفتن از يك نقطه به نقطه ديگه شهر بايد يه اعصاب فولادي داشته باشي. چون اگه بخواي با تاكسي بري كه تو ترافيك شهر گير ميكني و اگه گرفتار ترافيك نشي، وضعيت تاكسي ها انقدر نامناسبه كه تا برسي به مقصد ديگه برات كمري باقي نمونده. تا يكي دو سال پيش تاكسي ها صندلي جلو دو نفر مي نشوندن و هنوز هم بقاياي تاكسيهايي كه از يك اتومبيل فقط پدالها و فرمونو دارن ديده ميشه. بيچاره مردم ايران زمين! شايد يكي از نشونههايي كه ما چندين ساله داريم درجا ميزنيم همين اتومبيلها باشن. آخه 45 سال پيش هم همين اتومبيلها با همين سيستم تو ايران توليد ميشدن. وضعيت اتوبوسهاي 15 ساله ش هم رو نگم خيلي بهتره.
من يك جهان سومي هستم.
اينجا رفاه و آسايش مردم براي مسولان اهميتي نداره. مردم دائما تو اضطراب تورم و گرون شدن مايحتاج اوليه زندگيشون هستن. بيچاره قشر آسيب پذير جامعه ! مردم نيازهاي اوليه زندگيشونو به زور تهيه ميكنن اونوقت هزينه زيادي صرف انرژي هستهاي و دعواهاي ناشي از اون با كشورهاي ديگه ميشه. بله! درسته كه ما وسايل رفاه تو كشورمون نداريم ولي به بلندي نداي انرژي هسته اي سر ميديم.

